تبليغاتX
رنگ صداقت


رنگ صداقت

من این دو حرف نوشتم، چنان که غیر ندانست/ تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی



 

سلام خوبان همراهم

 می خواستم کلی از محرم بگم اما از موقعی که می خوام شروع کنم به نوشتن دستهام بی حرکتن و انگار از بین اون همه حرف حرفی نیست! نمی دونم! خیلی حس غریبیه اما دقیقا همونی نیست که باید باشه! خلاء بزرگی رو احساس می کنم که...که نمی دونم چطوری بگم.

 این یک نامه از طرف خداست که به قلم "رامیس" نوشته شده، من که به آدمهایی مثل اون میگم یک پیام آور الهی شما رو نمی دونم.( یعنی اون وسیله ای شد برای آشتی با حضرت دوست- برای من اینطور بوده)

بخوان ما را،

که گوید که تو خواندن نمی دانی؟

تو بگشا لب

تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟

رها کن غیر ما را

آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه میجویی؟

تو باهرکس به جز با ما، چه می گویی؟

و تو بی من چه داری؟ هیچ!

بگو بامن چه کم داری عزیزم؟ هیچ!!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را،

وخورشید و گیاه و نور و هستی را برای جلوه ی خود آفریدم من

ولی وقتی تو را من آفریدم

برخودم احسنت می گفتم

تویی زیباتر از خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم

نمی خوانی چرامارا؟؟

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات راگرچه بشکستی

ببینم من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا

اما به روز شادیت، یک لحظه هم یادم نمی کردی

به رویت بنده ی من هیچ آوردم؟

که می ترساندت از من؟

رهاکن آن خدای دور،آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت، خالقت

اینک صدایم کن مرا

باقطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

ای غریب این زمین خاکیم

آیا عزیزم حاجتی داری تو از ما؟

کنون برگشته ای اما

کلام آشتی را تو نمی دانی؟

ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند؟

بخوان ما را

بگردان قبله ات را سوی ما اینک وضویی کن

خجالت می کشی ازمن؟! بگو! جز من،کس دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم

شروع کن

یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش بامن!

 ** دلهاتون آسمونی-صفحات دفتر حیاتتون به رنگ صداقت**

مهسا| |

 

تو قادری کاری بکنی که من بر بخشی درخشانتر از وجود خودم دست بگذارم...

می خواهم دیر زمانی در دشت قدم بزنم...

پ.ن: التماس دعا

مهسا| |

سلام سلام ۳۰ + ۷۰ تا سلام دوست جونها

دوباره باران و رحمت خدا

و صدای پای تو که در راهی

باز هم باران و من وخندیدن های پیاپی

قدم زدنهای این دیوانه ی سرازپای نشناخته ی آواره ی کوچه های دلتنگی

دوباره آب بازی فرشته ها و لحظه های ناب دعا وانتظار لحظه ی دیدار!

دوباره باران، دوباره رحمت،

 دوباره عشق بازی خدا و بندگان مخلص خدا

خدای من ، ای خدای مهربان،ای بخشنده، ای عزیز، ای یگانه، ای بزرگوار،ای پاک، ای لطیف

خدا! خدای خوبم

تمامی وجودم ،ذره ذره، تورا می خواند

می خواهمت، همین حالا!!همین حالا که انگار عاشقم

عاشقی ام را به پای دل بی قرارم ننویس

 بنویسش به حساب خنده های فرشته ها که هر دل تنگی را عاشق می کند

دلم...باز این دل دیوانه دل دل می کنه ونمیذاره بنویسم! هی میاد وسط واژه هام وخودنمایی میکنه!!!

انگار دوباره تنگ شده برای تو!

***

( متن زیر: قسمتی از نوشته های هله پتگر: )

 «باران میبارد... و من در فکریک معجزه ام. معجزه ی اتصال حلقه های مهر!

خط فاصله ها به خواست ما ساخته شدند،

 کائنات فقط میخواهم ... میتوانم... می شود... را می شنوند.

 پس می گویم: من حلقه های مهر را پیوسته می خواهم.

 ما می توانیم رویاهایمان را خلق کنیم!

 قدرت بی کران می شود را تجربه می کنم ومی بینم اگر هرکدام از ما،

 با یک عمل نیک به هم وصل شویم نیروی عظیم کیهانی، جمع می شود

و قدرت بی نظیرش، می تواند همه بشریت را از فیض خود بهره مند کند.

حالا صبورم و امیدوار... چقدر خوشحالم که اینگونه احساس میکنم: خدا نزدیک است!

می دانم که می آیی و شاید شنیدم که آوازه خوان جوانی خواند: باران که می بارد... تو می آیی

و تو به یاد بسپارباران همیشه می بارد و تو همیشه می آیی!» 

***

یک ساعت مونده برسیم به آخرین ماه از پاییزعاشق

امضاء شخصی: دلهاتون آسمونی، صفحات دفتر حیاتتون به رنگ صداقت

 

مهسا| |

 

سلام سلام ۲۳+۷۷ تا سلام و عرض حالتون چطوره؟! و خوش آمدید

(بخوانید قطعه ای از نوشته های ارزشمند خانم نظرآهاری:)

لیلی زیر درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ ِ سرخ.

 گلها انار شد، داغ ِ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.

 دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.

 انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند. انار ترک برداشت.

 خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.

مجنون به لیلی اش رسید.

 خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود. کافی است انار دلت ترک بخورد.

امضاء شخصی: دلهاتون آسمونی - صفحه های دفتر حیاتتون به رنگ صداقت

پ.ن: هفته ی کتابخوانی مبارک گلهای مهربون- مخصوصا تو آبجی زینب ماهم .

پ.ن: نمی دانم با دلتنگی هایم چه کنم. 

 Re Start شدم فعلا  حالم خیلی بهتره.. الحمدالله...

بعدا نوشت: چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست/ سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست 

مهسا| |

یا حی یا سبحان

سلام خسته از روح خسته می آید

می خواهم فراموش کنم خاطره ای تلخ را اما نمی شود

اندوهی  درخانه ی دلم جا خوش کرده وبیرون نمی رود

یگانه ی  مهربان و دوست داشتنی ام

دوباره دلم برایت تنگ شده و می خواهم برایت بنویسم اما

چه بنویسم که این روزها واژه ها با من غریب شده اند

اصلا بگویم اینبارچندم است؟!

بازهم یک دنیا خستگی با خود آوردم

بازهم هزار گله و شکایت

بازهم "ظلمت نفسی"

اما این بار فرق می کند

آری انگار

آن یک مشت ایمانی که داده بودی

قطره قطره از دستم ریخته و تمام شده و

رنگی از امید نمی بینم که بر این واژه ها بزنم

رنگی ازنشاط یا  شوق شروع دوباره

این رنگ ها گم شده یا که من!؟ نمی دانم!

محبوب من

می دانم که می دانی

تلخ است حال و روزم

دیگر نه بهارباشکوه و پرطراوتت آرامم می کند

نه تابستان گرم و پرهیاهویت دلگرمم می کند

نه پاییز پرمهر و دلربایت عاشقم  می کند

و نه جادوی سپید زمستان با برفهای بلورینش امیدوارم می کند

درسهای این  آموزگاران عاشق را

دیگر از بر نیستم

نه دلخوشم به درختان صبورو راست قامتت

ونه سبزم به سبزی برگهای نازنین گیاهانت

دیگر من از موجهای دوست داشتنی دریا، حرکت و تکاپو نمی آموزم

آبی بیکران آسمان هم چشمانم را دلتنگ پرواز نمی کند

دیگر شوق دیدن ستارگان نیست و

درد و دل کردن با ماه گریان هم نمی تواند قرار دل بی تابم باشد

بیزارم از حال نزارم و خواهان رهایی ام

این دل دیوانه با هزار سودایش

اینها را گفت و

عجیب است که چرا اینقدر تلخ ؟!

تلخ و پوچ و بی حاصل

من را از شر این دل آسیب دیده نجات بده

مهربان ای کاش

روح زندانی  شده ام را آزاد کنی

آری ! نبودن بهتر از هر بودنی است

نبودن و ندیدن و نفهمیدن و...

اصلا این « ن » را بر سر همه افعال عالم بگذارو

خــــــــــلاص!!!!

 پ.ن: ببخشید... اما حال دلم اصلا خوب نیست!

مهسا| |

 

 الا بذکر الله تطمئن القلوب

مهسا| |

به نام اوکه جان را فکرت آموخت

سلام ، سلام به دلهای  پاک و آسمونیتون که میدونم الان بدجورهوای مدینه و کعبه بیت الله رو کرده.شب و روزتون پر از نشاط وشور و شادی بنده های خوب خدا، لحظه لحظه ی این ماه قشنگ به خوشی مبارک باشه براتون.

باز حرکت قلم و آفرینش نیایشی دیگر...بازطلب بخشش ازتو حکیم بی همتا...که دلخوشم به نگاهت...که آرامم می کند... اما انگار نامه های دل دیوانه ام نمیرسد به دستت!... آخر این روزها تندتر می تپد ... دلم آشوب شده یگانه ی مهربانم ! اما انگار نمی دانی! سرشارم از نیازت... نمی دانم چه شد که دوباره گم شدم!

قاصدک! هان چه خبرآوردی؟!

ازکجا وز که خبر آوردی؟!

خوش خبر باشی ! اما، اما

گرد بام و در من

بی ثمر میگردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری ... باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این دروطن خویش غریب

قاصد تجربه های تلخ

بادلم می گوید

که دروغی، تو دروغ

که فریبی ، تو فریب

قاصدک، هان! ولی ... آخر.. ای وای...

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام آی! کجا رفتی؟ آی...

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی – طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.

پ.ن: این اومدن های گاه و بیگاهم با وجود کمیابی عنصر گرانبهای وقت! برا خودمم عجیبه اما وقتی حال و هوای دل غریبموداشته باشی  شاید مجاز به انجام کارهای عجیب هم باشی! مگه نه؟! حتی یه روز هم مونده باشه به کنکورت!

پ.ن: شعر از مهدی اخوان ثالث می باشد.

امضا شخصی: دلهاتون آسمونی، صفحات دفتر حیاتتون به رنگ صداقت.

دوشنبه، ساعت:بیست

 

 

مهسا| |

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام خوبان صمیمی

با آرزوی بهترین ها برای شما دوستهای از گل بهترم

عرضم به حضور انورتان که همگی دعوتید به بازدید از یک جای دیدنی و بسیار مفید . نویسنده ی این بلاگ آبجی زینب گلمه که خیلی دوستش می دارم. مطمئنم از خوندن مطالب اون لذت خواهید برد.

پس همه  ملحق می شویم به یاوران کتاب !

پ.ن: وسیله ی ایاب و ذهاب جلوی درب ورودی موجود می باشد.

پ.ن: از پذیرفتن هرگونه قابلمه معذوریم.فقط کادو فراموش نشود.

پ.ن: باقی بقایتان- جانم فدایتان

 

مهسا|

به نام خدایی که در این نزدیکی است، بخشنده ی مهربانی که سراسر پاکی و دانایی است

با یه شکلات شروع شد، من یه شکلات گذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من

 من بچه بودم، اونم بچه بود

 سرمو بالا کردم، سرشو بالا کرد

 دید که منو می شناسه! خندیدم!

 گفت: دوستیم؟ گفتم: دوست ِ دوست! گفت: تا کجا؟ گفتم : دوستی که تا نداره!

 گفت: تا مرگ؟! خندیدم گفتم: من که گفتم تا نداره!

گفت: باشه، تا پس از مرگ! گفتم: نــه، نــه، نه، نه! تا نــــــداره!

 گفت: قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده می شن! یعنی زندگی پس از مرگ، بازم باهم دوستیم تا بهشت تا جهنم! تا هرکجا که باشه من و تو با هم دوستیم!!!

 خندیدم گفتم: تو براش تا هرکجا که دلت می خواد یه تا بذار، اصلا یه « تا» بکش از سر این دنیا تا اون دنیا! اما من اصـلا براش تا نمی ذارم

 نگام کرد، نگاش کردم، باور نمی کرد!

 می دونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه، دوستی بدون تا رو نمی فهمید...

(زندگی یعنی چکیدن، همچو شمع از گرمی عشق، زندگی یعنی لطافت، گم شدن در نرمی عشق...)

گفت: بیا برا دوستی مون یه نشونه بذاریم، گفتم: باشه، تو بذار، گفت: شکلات! هربار که همدیگه رو میبینیم یه شکلات مال تو، یکی مال من، باشه؟ گفتم: باشه

 هربار یه شکلات می ذاشتم تو دستش، اونم یه شکلات تو دست من، باز هم دیگه رو نگاه می کردیم، یعنی که دوستیم، دوستِ دوست! من تندی شکلاتمو باز می کردم میذاشتم تو دهنم و تندوتند می مکیدم،

می گفت: شکــمو! تو دوست شکموی منی! و شکلاتشو می ذاشت تو یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ، می گفتم: بـــخــورش!میگفت: تموم میشه، می خوام تموم نشه! برا همیشه بمونه!

 صندوقش پراز شکلات شده بود، هیچ کدومشو نمی خورد، من همه شو خورده بودم

 گفتم: اگه یه روز  شکلاتهاتو مورچه ها بخورن، یا کرمها، اونوقت چیکار می کنی؟ گفت: مواظبشون هــستم!

 می گفت: می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم!

 من شکلاتمو می ذاشتم دهنم و می گفتم: نه، نه، نه، «تا» نه! دوستی که تا نداره...

(تو کدوم کوهی که خورشید از تو دست تو می تابه... چشمه چشمه ابر ایثار روی سینه ی تو خوابه)

1سال...2سال...4سال...7سال...10سال... 20 سال شده،

 اون بزرگ شده، من هم بزرگ شدم، من همه شکلاتهامو خوردم، اون همه شکاتهاشو نگه داشته

 اون آمده امشب تا خداحافظی کنه، می خواد بره، بره اون دوردورها، می گه میرم، اما زود برمی گردم!

 من که می دونم میره و برنمی گرده!

 یادش رفت شکلات بهم بده! من که یادم نرفته!

 یه شکلات گذاشتم کف دستش، گفتم این برای خوردنه، یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش، اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت!

 یادش نبود که صندوقی داره برا شکلاتهاش، هردوتاشو خورد! خندیدم!

می دونستم دوستی من تا نداره، می دونستم دوستی اون تا داره، مثل همیشه!

 خوب شد همه شکلاتهامو خوردم! اما اون هیچ کدومشو نخورده!

 حالا با یه صندوق پر از شکلاتهای نخورده، چیکار میکنه؟؟!

(این دیگه فکر نداره، وقتی می شنوی میگم تو برو باهام نمون حتی اسممو نیار... اگه یک شب دیگه، زیر بارونها قدم زدی بدون: که تمام فکر من پیش تو بود، مثل تو تو زندگیم هیچکی نبود)

پ.ن: نمی دونم اسم اون آقاهه که قصه رو تعریف می کنه کیه پس منبع: ناشناس می باشد.

دلهاتون آسمونی- صفحه های دفتر حیاتتون به رنگ صداقت! (سه شنبه ی بارانی-نزدیک ۸ شب)

خیلی بعد(!) نوشت: وجود هرگونه ارتباط این داستان با اشخاص حقیقی و حقوقی، شدیدا تکذیب می شود.

مهسا| |

یا باقی و یا کافی ... یا ذالجلال و الاکرام...

سلامی به رنگ آغاز – به رنگ صبح روشن امید- به رنگ آیه های نور، رنگ صداقت- سلامی به فصل آغازم، سلامی به پاییز زیبا و عاشق، و سلام به زیباترین، به حضرت دوست سلام، به بخشنده ی مهربانم، به دوست داشتنی ترین همراه و ماندنی ترین تکیه گاه سلام. به زندگی دوباره سلام ، سلامی به رنگ تولد!

امشب در سر شوری دارم/ امشب در دل نوری دارم/ باز امشب در اوج آسمانم....

حالا که رسیدم به شب آخر- به سطر آخر این برگ از دفتر حیات- کلمه های آخرمو با یاد تو نورانی می کنم- می خوام زیر سایه ی کتاب  هدایت و سرشار از رحمتت  به آرامش برسم. می خوام بنویسم به رنگ صداقت، رنگ آیه هایی که برای تفکر و تعقل ما بنده هات فرستادیشون؛ بادرود و سلام بر پیامبر راستین و ختم مرسلین، حضرت محمد (ص)

بسم الله الرحمن الرحیم- الحمدلله الرب العالمین- الرحمن الرحیم- مالک الیوم الدین- ایاک نعبد و ایاک نستعین- اهدنا الصراط المستقیم- صراط الذین انعمت علیهم- غیر المغضوب علیهم- والضالین

پروردگارا، حالا از هر لحظه ای شاکرتر و شادترم... می خوانمت، می جویمت، می یابمت، می پرستمت.... یا الله، یا نور السماوات و الارض....

چنان چیزی که در خاطر نیاید/ چنان هستم، چنان هستم من امشب/ به جان  با آسمان عشق رفتم/ به صورت گر در این پستم من امشب....

پ.ن: این مطلب به خاطر کمبود وقت یک شب زودتر منتشر شد.... امسال یک آرزو به آرزوهام اضافه شده .... از وقتی اون خواب عجیب و غریبو دیدم حس می کنم می خوام برگردم پیشت خدایی!!! خیلی خوشحال کننده اس اما در عین حال یه کم ترسناکه این حسم!

دلهاتون آسمونی صفحه های دفتر حیاتتون به رنگ صداقت

مهسا| |


Design By : Night Skin